یک تجربه ی شیرین
بیست و هفتم شهریور،قرار بود آتلیه ی بچه داشته باشیم، من پیشنهاد دادم که پسری و ببرم، با کمک مامان جون تونستیم ببریمت آموزشگاه، اینم یه خاطره شد که از پسری تو دوران آموزش عکس انداختیم، ایشاالله عکسهای قشنگتری تو آتلیه ی خودمون ازت بندازیم گلم...












حالا می نویسم 1: اولا جا داره از استاد که خیلی در انداختن عکسها کمک کردن و مامان جون که زحمت کشیدن و اومدن تشکر کنم...
2: خاله منا از26 م رفته مشهد، زیارت قبول، واسه همین تو این جلسه حضور نداشت...
3: این عکسها رو از کلی عکس با عجله انتخاب کردم (چون پسری خوابه خواستم این پست و بذارم)و فعلا روشون کار نشده و آماده چاپ نیست، سعی می کنم عکسهایی که برای چاپ می برم و تو یه پست اختصاصی بذارم...
4: عکسهای بقیه ی هنرجو ها که از ابوالفضل انداختن و فعلا نگرفتم...
5: خیلی کار سختی و انجام دادم کنترل یه جوجو به این بازیگوشی تو یه محیط جذاب در کنار آموزش ، آخرش حسابی خسته شده بودم...
٦: از اونجاییکه شب قبلش تصمیم به این امر گرفتم نشد لباسهای جدیدی برات تهیه کنم...
7: چون عکسها جنبه ی آموزشی داشتن دستمون باز نبود و نمی شد از زوایای مختلف یا دکورهای مختلف بهره بگیریم...


یک تجربه ی شیرین
